my painting with color pencil

telegram.me/zstudio کانال آموزش طراحی و نقاشی
 
نقاشی محمد امین
ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۸  

بهار امسال که شیراز رفتم. برای اینکه توی دوهفته ای که تنهام حوصله ام سر نره  یه دفتر نقاشی و مداد طراحی خریدم. توی هتل یا گاهی پارک آزادی  نقاشی می کشیدم . یه روز رفتم حافظیه و روی پله ها  نشستم  تا از  آرامگاه حافظ نقاشی کنم. آدمهای زیادی  دور و برم اومدند  جمع شدند و هرکسی چیزی می گفت یا می پرسید. یکیشون  از این  مردهای شکم گنده  و اتفاقا  هم شهری -البته به عبارتی-  بود و با همون لهجه ی غلیظ ... که من متنفرم ... گفت  این را می فروشی؟ گفتم نه برای دل خودم کار می کنم. خب این مثلا همشهریای ما همش فکر پول هستند دیگه. یه تعدادی بچه دبستانی اومده بودند اردو و  دور تا دورم  حلقه زدند و هزار تا سئوال پرسیدند یکیشون گفت من از مدرسه رفتن بدم  میاد!  تعجب کردم سعی کردم  دلداریش بدم  و کمکش کنم که یه جور دیگه  به مدرسه رفتن فکر کنه. توی دلم آرزو کردم کاش می تونستم به این جور بچه ها کمک کنم. یا دو سه تا آقا پسر اومدند و سر صحبت رو وا کردند و چرت و پرت البته زیاد می گفتند. یا یه  آقای آمریکایی و خانومش که یهویی جلوی چشمم سبز شدند و البته دقیقا مقابل  مقبره واستادند و من هیچ چی نمی دیدم. تا اینکه یکی از همون پسرها  داوطلبانه رفت  ازشون خواست بروند کنار. اون آقای آمریکایی انقدر ذوق زده شد فهمید من نقاشی می کنم  و بیشتر  ذوق مرگ شد وقتی  فهمید می تونم راحت باهاش  به انگلیسی حرف بزنم و کلی  صحبت از هر دری کردیم و من باورم نمیشد که ایشون ٧٠ سالش باشه و مثل جوونها  راه بره. خندید بهم گفت اون پسره دوست پسرت بود؟؟ . من از خجالت سرخ شدم گفتم نه نشسته بود نقاشی کشیدنمو تماشا میکرد که  با  خنده موذیانه ای گفت تو با این سن و سالت باید الان یه  هفت هشت تایی  زیر سر داشته باشی و من  بیشتر خجالت کشیدم و گفتم  همون یکی رو هم ندارم. اینا که خداحافظی کردند  یهویی متوجه شدم که یه پسر بچه حدودا چهارساله و تپل و کمی سبزه  پشت سرم کنار ستون ایستاده و کاملا  یواشکی  داره نقاشی کشیدنم رو نگاه می کنه. تعارفش کردم کنارم پشینه  هیچی نگفت  همونجا واستاد. یکم  دیگه گذشت  دیدم  شوق عجیبی توی نگاهشه - یاد بچگی خودم افتادم-  بهش گفتم دوست داری نقاشی کنی. سری تکون داد. یه دفتر  نقاشی یدکی  همراهم بود  دادم دستش با یه مداد گفتم بیا  همینجا بشین  نقاشی کن. مادر و پدر بچه هم دورادور ما رو نگاه می کردند. بچه هم که انگار توی خونه اش نشسته  که چه عرض کنم دیگه داشت دراز می کشید. شروع کرد به نقاشی . منم یواشکی نگاهش می کردم  دیدم  قلم رو عین من دستش گرفته و از پهنای قلم داره استفاده می کنه  یه سیاهی می کشه  . خیلی برام عجیب بود که چقدر دقیق کار من رو نگاه میکرده . ازش پرسیدم چی کشیدی. با اشاره  دستش فهمیدم  درخت سرو پشت سر مقبره رو کشیده. بعد وسط هم مقبره و کنارش هم یه درخت دیگه . عین  نقاشی من!  ( نقاشی من  توی پست های قبلی هست از تگ حافظ یا شیراز میتونید ببینید و مقایسه کنید) خلاصه آخرش هم  با کمک باباش  برام اسمش رو نوشت و رفت . اگه ولش می کردند همینجور می نشست و نقاشی می کرد.  یاد خودم افتادم و شوق نقاشی و کودکی ام . وقتی هنرمند عزیزمون آقای فیروز ویسانلو - که گیتاریست مشهوری هستند- اومدند خونه ما  و طراحی  چهره  میرزا کوچک خان جنگلی رو به درخواست ما برامون کشیدند و من  با چشمهای هیجان زده نگاه می کردم که چه جوری  چهره میرزا رو عین خود میرزا می کشه . کاش فرصتی بود برام که به محمد امین  نقاشی یاد بدم و تشویقش کنم!