my painting with color pencil

telegram.me/zstudio کانال آموزش طراحی و نقاشی
 
استعفا
ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٥  

گاهی در زندگی انسان موقعیت هایی پیش می آید که ناچار است انتخاب کند. به بیان دیگر شب قدرهایی هست که باید سرنوشت را در آن رقم بزند. این نوشته هیچ ربطی به نقاشی و هنر ندارد فقط چون ضرورت نوشتن را حس کردم و برای آنکه یادم نرود چه دلایلی باعث شد تا انتخاب کنم را باید جایی بنویسم و بهتر از وبلاگم جایی نیافتم.

سه ماه و نیم پیش در کارخانه ای مشغول به کار شدم! اما همین امروز برگه استعفایم را  روی  میز مافوقم گذاشتم و به خودم قول دادم کلاهم اگر آنجا افتاد برای برداشتنش هیچ گاه بر نگردم.

قصدم گلایه نیست. همه خوب میدانیم نسل سوخته متولد ١٣۶١ که با مرارت درکلاسهای ۴٠ -۵٠ نفره مدرسه درس خواند و از داشتن مداد قرمزی که دم به دقیقه نوکش نشکند محروم بود و مدادها همه چینی و شکستنی! چون جنگ بود و تحریم! نسل سوخته من به سد پهناور و محکم کنکور رسید و از هر ده نفر فقط یک نفر شانس قبولی داشت . نسل من برای پیدا کردن کار بعد از ٧ سال تحصیل و اخذ درجه کارشناسی ارشد با معدل الف از بهترین دانشگاه کشور در به در میزند. بیشتر از نصف دوستانم به خارج از کشور مهاجرت می کنند. آنهایی هم که مانند چیزی دربساط نداشتند که خرج رفتن کنند ماندند تا ذره ذره استعدادهایشان را به فراموشی بسپارند.

باز هم منظورم غرغر کردن نیست. اما صنعت ما را عده ای حاجی پولدار بی سواد می گرداند که هنوز املای درست کلماتی که در نامه های اداری می نویسد را نمی داند و برایش مهم نیست که کارشناس ارشدی  استخدام کرده است را در کدام قسمت کارخانه به کار گماشته است. من که در آزمایشگاه استاد عزیز و گرانقدرم دکتر کریمی مسئولیتی داشتم و کارهای پروژه ای  و فکری انجام می دادم ناگهان در کارخانه ای پرت شدم که کارم جز جمع و تفریق کردن اعداد و ارقام آنهم با ماشین حساب موبایلم نداشتم!

حاجی پولدار محترم حتی برای هزینه کردن و خرید ماشین آلات پرس و جویی نمی کند و نظری هم بپرسد کار خودش را می کند! چیزی را می خرد که از خیر سرش پولی هم به جیب مبارکش برود! ماشین رنگرزی ایلما که مخصوص رنگرزی پارچه های سبک (ویسکوز - پنبه پلی استر) ساخته شده است و میزان مصرف آب و انرژی اش هم بالاست می خرد و در کارخانه پارچه های فاستونی (سنگین) تولید می کند!  می گذارد . ماشین نو  نوار در گوشه ی کارخانه خاک می خورد!

اما همین ها اضافه کار اجباری میدهند. روزی هم که تحریم ها علیه ملت من تشدید می شود حاجی از ترس کم آوردن مواد شیمیایی اولیه برای تولید، کارخانه را نیمه تعطیل می کند!  و ما را هم می فرستد مرخصی اجباری! کار یک روز هست! یک روز نیست!

آوردن هرگونه نهار ممنوع این قانون حاج آقای مدیرعامل است! اگر سرزده بیاید و ظرف نهارت را ببیند واویلاست. نهار را قایمکی در گوشه ای کوفت می کنیم! و با یک دست لقمه بر میداریم و با دستی دیگر در حال پر کردن فرم های نخ های وارده به شرکت و جمع و تفریق کردن وزنها و نوشتن برگه های آزمایش هستیم!

بگذریم که حق خواربار ٧٨٠ ریال ناقابل است و بن های خواربار ٢٠ هزار تومانی را هم نمیدهند! اگرهم بدهند به صورت چک خرید از تعاونی است! یعنی برنج هندی بخر و ببر!

دیروز دیدم ١٠٠٠ متر پارچه مشکی را که تازه رنگ کرده اند در آمارها نیست! لیست تمام طاقه ها را در آوردم . نیست. پارچه های برگشت خورده را هم گشتم . نبود. برای در آوردن آمار تا ظهر امروز تمام سوراخ سنبه های برنامه کامپیوتری تحت داس کامپیوتر ذغالی کارخانه را گشتم . ١٠٠٠ متر پارچه آب شده بود. دست آخر سرپرستم امر فرمودند عددسازی کنیم و آمار را تقدیم مدیرعامل نماییم!!!! من پای آن برگه ها را امضا نکردم و دادم.  از قدیمی ترهای آنجا که پرسوجو کردم دیدم که مدیر مالی سابق و جمعی از نگهبانان سابق دزدی اینچنینی هم کرده بودند و بعدها صدایش در آمد!

استعفا را نوشتم و بهانه آوردم که کار محوله با میزان تحصیلاتم همخوانی ندارد!

کلاهم بیافتد ، بر نمیگردم آنجا برش دارم!

 

--------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت :

١. گیله مرد گفت :

این دوره کسی که پاک و خالص باشد
هم خادم و هم امین و مخلص باشد
گویند به او که گیج و گول است یقین
در سیستم کلّه اش نواقص باشد !!